تبليغاتX
ریشه عشق و بزن با تیشه خیانت


ریشه عشق و بزن با تیشه خیانت

عاشق ترین پسر دنیا

میان زمین و آسمان ، نردبانی است . سکوت در اوج این نردبان است . کلام یا نوشتار ، هر چه قدر هم قانع کننده باشند، باز هم در میانه ی این نردبان هستند . باید بر آن ها پا نهاد ، بدون هیچ فشاری .سخن گفتن دیر یا زود به شرارت بدل می شود . دیر یا زود . بی شک ، بی تردید .
تنها سکوت از شرارت تهی است . سکوت اولین و آخرین است . سکوت عشق است – و در غیر این صورت ، از صدا هم پست تر است . ساعتهای خاموشی، ساعتهایی هستند که آشکارا آواز سر می دهند.
امروز چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 21:28 دل نوشته اي از رامین| |


امشب هم یه شبیه مثل همه ی شبهای مذخرف دیگه
از اون شبایی که خدا هم بنده هاشو  فراموش کرده
از اون شبایی که حتی یه ذره روشنایی توی این آسمون لعنتی نیست
ای کاش میشد من هم خودم رو برای چند دقیقه فراموش کنم
.
.
دلم گرفته
امروز شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:42 دل نوشته اي از رامین| |

دم غروب که سایه ها در امتداد خیابان قد می کشد

یاد تو امتداد موسیقی بلندیست



که نوازشش طوفانی را به یاد می آورد

کنار کودکی ام... به چشمهایت !!می اندیشم

و فکر می کنم در حاشیه هر پلکت

چند ستاره سبز جا میگیرد

از ستاره که میگویم شب می شود

و من به روزی که تو در آن متولد شده ای فکر می کنم

از تو که میگویم باران می بارد



از شما که میگویم سرنوشت حزن آلود پرنده ای دور

در ذهنم تداعی میشود

هوای دل من ابریست

امروز جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:30 دل نوشته اي از رامین| |

چه لذتی دارد به انتظار نشستن با اینکه می دانی نمی آید! چه لذتی دارد خواستن با اینکه می دانی تو را نمی خواهد! من به او می اندیشم او به چه می اندیشد؟ من در هوای او تنفس می کنم. من او را با تمام وجود در قلب خویش جای داده ام . دلیل این همه فاصله چیست؟ من لیاقتش را ندارم؟ یا تقدیر فاصله را برایمان رقم زده؟ دلیل این همه فاصله چیست؟
امروز جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:20 دل نوشته اي از رامین| |

منو حالا نوازش کن ....         که این فرصت نره از دست ::

:: شاید این اخرین باره .... که این احساسه زیبا هست ::

  :: منو حالا نوازش کن ....       همین حالا که تب کردم ::

  :: اگه لمسم کنی شاید ....          به دنیای تو برگردم ::

:: هنورم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست ::

:: بدون مزر با من باش ....              اگرچه دیگه وقتی نیست ::

:: نبینم این دمه رفتن ....              تو چشمات غصه میشینه ::

:: همه اشکاتو میبــــــــــــــــــــــوسم ....             

     میدونم قسمتـــــــــــــــــــــــــــم اینه ::

امروز جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:18 دل نوشته اي از رامین| |

تا نگاه میکنی وقت رفتن است
آری ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود

من به زیبایی چشمان تو غمگین ماندم

و به اندازه ی هر برق نگاهت به نگاهی نگران

تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان …..

 

امروز چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 20:22 دل نوشته اي از رامین| |

  •  

    بعد از رفتنت دلم پژمرد ... نمي دانم چرا رفتي كجا رفتي؟

    ولي بعد از رفتن انگار كوهي از تنهايي ترك برداشت

    بعد از رفتنت ديگر دلم هم براي ماهي هاي سرخ در تنگ

    بلور نمي سوزد چرا كه آنها خوشبختي شان را در سايه

    يكديگر حس مي كنند.

    اي بي وفا كاش وقت رفتنت با يك سيلي گونه ام را

    مي سوزاندي تا سوزش اين جدايي ملال آور نباشد با اين همه

    برگرد. هنوز محتاج توام گرچه بي وفايي كردي امّا اقاقي ها

    به دست نوازشگرت محتاجند وپنجره ها بوي تو را دارند

    برگرد...

امروز دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:41 دل نوشته اي از رامین| |

امروز می خواهم باتو سخن بگویم باخود تو همین امروز امروز كه خسته
ودلشكسته ازتقدیرم
امروز كه بهانه ام رنك عاشقانه دارد
امروزكه موج نگاهم دركوچه باغ های دلم سرگردان است
راستی یادت می آید كه گفتی تاابدمرادر آلاچیق محبتت محبوس می كنی
یادت می آید گفتی تا همیشه تكیه گاه قلبی خسته منی
بس چه شد كه غریب وتنها رهایم كردی
دلم می خواهد بروم ودر وادی تنهایی خود های های بگریم دلم می خواهد بروم
بروم نمی دانم كجا اما می خواهم درانتهای این جاده ی تاریك در انتظارت
بمانم
خوب من فانوس نگاهت را از من دریغ مدار...

امروز دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:41 دل نوشته اي از رامین| |

...

باز گشتم

تب زده اما ارام

خسته اما رها

خدای معجزه ها آوای دستانتان را به گوش فرشته ام رساند

سپاس از این همه مهر...     

امروز پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:14 دل نوشته اي از رامین| |

خوب نمیدونم چه جوری شروع کنم بذارید راحت باشم و خلاصه بگم ببخشید یه مدت نبودم الان برگشتم بزودی این وب هر هفته اپ میشه میبوسمتون راستی سلام نکردم بذارید خداحافظی کنم اما نه نمیگویم خداحافظ هر چند از خدا میخواهم همیشه حافظت باشد

امروز جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:51 دل نوشته اي از رامین| |

لحظه ی سخت رفتنت

هیچی تو قلب من نبود

نگاه آخرین تو

شعر جنونمو سرود

از التهاب بی کسی

پناه آوردم به جنون

زندگی زندونه و بس

وقتی نباشه هم زبون

خواستم فراموشت کنم

اما خیالت نمیذاشت

به غیر دیوونه شدن

راهی جلو پام نگذاشت

امروز پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:37 دل نوشته اي از رامین| |

به قول مرحوم حسین پناهی : ما ماهی های اوزون بورون محکوم به ماهی تابه واقعیتیم !

واقعیت این است که من بیش از آنی که فکر می کنی دوستت دارم ..

واقعیت این است که من جز تو کسی را برای عشق ورزیدن ندارم ..

واقعیت این است که میترسم مبادا تورا آسان از دست بدهم ..

واقعیت این است که  حرفهای دیگران هیچ تاثیری در کاهش عشق من به تو ندارد..

واقعیت این است که من همیشه با تو صادق بودم  هستم  وخواهم بود..

واقعیت این است که من جز تو چون تویی را ندارم  وتو شاید چون منی را زیاد داشته باشی..

واقعیت این است که من با تمام وجود عاشقتم ...ودیگر هیچ !

امروز یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:12 دل نوشته اي از رامین| |

یک عمر به دنبال خودم می گشتم

تورا پیدا کردم ...!

امروز یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:10 دل نوشته اي از رامین| |

نه !

کاری به کار عشق ندارم !

   من هیچ چیز و هیچ کسی را

                            دیگر

                              در این زمانه دوست ندارم

    انگار

    این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                      یک روز

                                        خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

                                             که دوستر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

                                         یا زهرمار باشد

                                                       از تو دریغ می کند ...

   پس

    من با همه وجودم

                                       خود را زدم به مردن

   تا روزگار ، دیگر

                                         کاری به من نداشته باشد 

   این شعر تازه را هم

                         نا گفته می گذارم ...

                                       تا روزگار بو نبرد ...

 

                 گفتم که

                                              کاری به کار عشق ندارم !  

امروز پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 7:27 دل نوشته اي از رامین| |

امروز یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:3 دل نوشته اي از رامین| |

چقدر سخته تنها پناه لحظه هات تنهات بذاره و بره

چقدر سخته تحمل تنهایی وتنها شدن

چقدر سخته احساس کنی کسی که تو رو میخواست حالا دیگه براش هیچ اهمیتی نداری....

چقدر سخته هیچ کس نتونه دوست داشتنتو درک کنه

چقدر سخته کسی که تو تنهاییات همیشه بهش فکر می کردی حالا دیگه رفته باشه

چقدر سخته کسی که احساس میکردی مال تو هست حالا دیگه مال تو نباشه

واااااااااای خدا جونم 

چقدر سخته کسی که حاضری جونتو ،همه ی زندگیتو براش

بدی حالا دیگه .....

چقدر سخته تا آخر عمرت تنها بمونی

چقدر سخته تا آخر عمر انتظارشو بکشی اما هیچ وقت

نیاد.

چقدر سخته تنها پناه لحظه هات حالا دیگه پناه گاه دیگه

ای داشته باشه.

خدااااااا چقدر سخته.....

امروز یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:51 دل نوشته اي از رامین| |

 

زندگی باید همه دروغ باشد تا بتوانی زندگی کنی

حقیقت هرگز

تقدیم به کسی که به خاطر گفتن حقیقت گذاشتو رفت

امروز چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:51 دل نوشته اي از رامین| |

Image and video hosting by TinyPic

خدایا کمکم کن ......

نمیدونم ولی اینو میدونمک که خیلی سخته که بعضی آدمها تظاهر میکنن

خیلی سخته که بفهمی کی واقعا با تو هستش

بعضی آدمها تو موقعیت خودشون بی گدار به آب میزنن

بعضی ها هم لحظه ای عاشق هستن

بعضی ها هم همیشه ولی نه عاشق همیشگی دیگه پیدا نمیشه

همیشه میگفتن عشق واقعی تو قصه ها پیدا میشه ولی حالا حتی تو قصه ها هم پیدا نمیشه

خدا کمکم کن

امروز چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:48 دل نوشته اي از رامین| |

نه تحمل ماندن

نه شهامت رفتن

هی مستر

این پایین رو هم یه نگاه بندازی به هیچ چیز و هیچ کس تو این کره ی خاکی بر نمی خوره ...

فقط یه نگاه بنداز

تا ببینی

داری چه به روز و روزگارم میاری ...

هنوزم فکر نمی کنم

خواسته بزرگ و عجیبی ازت داشتم

فقط یه کوچولو آرامش

همین ...

امروز چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:45 دل نوشته اي از رامین| |

روزی که به خانه بازمی گردم
تنها عنکبوت پیری
در آستانه ی در
 درانتظار من تار می بافد...
  

امروز چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:43 دل نوشته اي از رامین| |

می دونی خیلی خوبه که یه نفر دوستت داشته باشه

خیلی خوبه که یه نفر باشه که سرت رو بذاری رو شونه هاش و زار بزنی

خیلی خوبه که از دردهات بگی ، دردهایی که مثل خوره داره روحت رو از بین می بره

خیلی خوبه که یه نفر باشه تا وقتیکه بهش فکر می کنی احساس نکنی تنهایی

یه نفر باشه که وقتی به چشمهاش نگاه می کنی دنیای گمشده ی آرامش ت رو بهت برگردونه

یکی باشه که وقتی می خنده احساس کنی که تو هم شادی

یکی باشه که وقتی تو آغوششی ، وقتی دست می کشه روی موهات ، وقتی باهات حرف میزنه دلت بخواد براش بمیری

یکی باشه که وقتی بوی خاک بارون خورده به مشام ت می رسه یاد اون بیفتی ، یادی پاکی هاش ، یاد خوبی هاش

یکی باشه که تو روزشماری کنی برای روز تولدش تا بهترین هدیه رو بهش بدی

یکی باشه که برای بودنش ، برای همیشه بودنش هزار و یه نذر کنی

یکی باشه که تنها آرزوت شادی دل دریایی ش باشه

یکی باشه که بزرگترین آرزوت خوشبختیه اون باشه هرجا که هست ، با هر کی که هست

یکی باشه ... یه دوست ... فقط باشه ... فقط ...

حیف که نیست ... حیف که خیلی وقته که نیست ..

حیف که رفته ... شاید هم اصلا نبوده که رفته باشه ...

امروز سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:21 دل نوشته اي از رامین| |

دور و اطرافم خیلی شلوغه

آدمهای زیادی کنارم هستند

اما من هیچ کدومشون رو نمی بینم

یا من کورم... یا اونها نیستن

شاید هم ناشکری میکنم

اما....

با این همه شلوغی شاید تنهام؟!!!

فقط این رو میدونم همشون پر مدعا هستن

حتی عزیز ترینهاشون

حتی نزدیک ترینهاشون

حتی....

اگه باور نداری دستت رو دراز کن و صداشون کن

درد دلت رو بهشون بگو

حالا باورت شد؟!!

امروز سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:46 دل نوشته اي از رامین| |

کجائی که ببینی هنوزم دارم تو حسرت چشات میسوزم

پشیمونم     پشیمونم     پشیمون

برات مغرور بودم    تو بودی اما من برات نبودم

من از تو دور بودم   میدونم دیگه دوسم نداری

اما جا تو، تو قلبم کسی نمیتونه بگیره

امروز سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:42 دل نوشته اي از رامین| |

با خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم

بگویم از تو دلگیرم

اما باز تورا دیدمو گفتم بی تو میمیرم

امروز یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:1 دل نوشته اي از رامین| |

 

نمیدانستی از تاریکی میترسم همیشه سیاه می پوشیدی داشتم

به تاریکی عادت میکردم سفید پوشیدی و رفتی.

امروز یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:56 دل نوشته اي از رامین| |

گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد

چشمهايم را فراموش ميکنم

اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند

من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس

مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست

و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد

و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند

با اين همه...

نازنين اين تمام واقعيت نيست

از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد

و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد

و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد

از چهار فصل دست کم يکي که بهار است

من هنوز تو را دارم.........          

امروز سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:42 دل نوشته اي از رامین| |

امروز سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:27 دل نوشته اي از رامین| |

امروز داره بارون میاد

ومن دلتنگم

دلتنگ لحظه های عاشقی

لحظه هایی که بدون عشقم سپری میشه

دوست داشتم زیربارون گرمی دستاشو حس میکردم

وهنوز توی خیالم منتظر اون لحظه میمونم

امروز سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:19 دل نوشته اي از رامین| |

هنوزم دلواپسی ...

دلم گرفته، ای خدا

این روزا هیچکی غیر تو ، درد من ونمی دونه .


دلم گرفته، ای خدا

حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه.


دلم گرفته ازهمه

از این روزای سوت و کور .


از این ترانه مردگی، از این شبهای بی عبور.

تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر

یه راهیه تا دوباره به توبرسه .


دلم گرفته، ای خدا

گریه امونم نمی ده ،چرا دیگه حتی دلم

تو رونشونم نمی ده .

گناه بی باوری مو ، خودم به گردن می گیرم.

اگر نگیری دستامو ، تو دستای غم می میرم .


دلم گرفته ، ای خدا

واسه رسیدن به تو ،یه فرصت تازه می خوام .

دوباره دستامو بگیر ، مثل روزای بی کسی.

دلم گرفته ،ای خدا حتی بهشتو نمی خوام .


امروز سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:10 دل نوشته اي از رامین| |

امروز جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:21 دل نوشته اي از رامین| |


Design By : Night Skin